تبلیغات
امام مهدی علیه السلام - ولادت با سعادت
آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فایل , آپلود دائمی
صلوات جهت سلامتی و فرج حضرت صاحب الزمان:










» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

بسم الله الرحمن الرحیم

كیفیت ولادت با سعادت امام زمان علیه السلام  
جماعتى از قدماء اصحاب ، مثل ابى جعفر طبرى و فضل بن شاذان و حسین بن حمدان خصینى و على بن حسین مسعودى و شیخ صدوق و شیخ طوسى و شیخ مفید و غیر ایشان ، كیفیت ولادت را به چند سند صحیح و غیر آن ، از حكیمه روایت نمودند و صدوق آن را به دو سند عالى روایت كرده ، یكى از موسى بن محمد بن قاسم بن حمزة بن موسى بن جعفر علیهما السلام ، از حكیمه دختر حضرت جواد علیه السلام ، دیگرى از محمّد بن عبداللّه از حكیمه خاتون . اصل مضمون ، یكى است ، لكن چون ثانى ، ابسط بود خبر را به لفظ او ذكر مى كنیم با اشاره اى به فارق با بعضى دیگر در محل خود.
محمّد بن عبداللّه گفت :
(رفتم خدمت حكیمه خاتون ، دختر حضرت جواد علیه السلام بعد از وفات حضرت عسكرى علیه السلام كه سؤ ال كنم از او، از حال حجّت علیه السلام و آنچه اختلاف كردند مردم در آن از تحیّرى كه در آن بودند. پس به من گفت : (بنشین !)
آنگاه گفت : (اى محمّد! به درستى كه خداى تعالى نمى گذارد زمین را از حجّت ناطقه یا ساكت ، و قرار نداده آن را در دو برابر بعد از حسن و حسین علیهما السلام به جهت فضیلت دادن حسن و حسین علیهما السلام و تنزیه آن دو بزرگوار از اینكه بوده باشد در زمین عدیلى براى ایشان .
بدرستى كه خداى تعالى مخصوص فرمود فرزندان حسین علیه السلام را بر فرزندان حسن علیه السلام چنانچه اختصاص داد فرزندان هارون را بر فرزندان موسى علیه السلام هر چند موسى علیه السلام حجّت بود بر هارون . پس فضل ، براى فرزندان حسین علیه السلام است تا روز قیامت و چاره اى نیست اُمّت را از حیرتى كه به شك بیفتند در آن اهل باطل و نجات یابند در آن اهل باطل (حق ظ) تا اینكه نبوده باشد براى خلق بر خداوند حجّتى ، بدرستى كه حیرت ، الا ن آن چیزى است كه واقع شده بعد از حسن علیه السلام .
)
گفتم : (اى خاتون من ! آیا براى حسن علیه السلام فرزندى بود؟)
تبسم نمود و فرمود: (اگر براى حسن علیه السلام فرزند نباشد، پس حجّت كیست بعد از او؟ من تو را خبر دادم كه امامت براى دو برادر نمى شود بعد از حسن و حسین علیهما السلام .)
گفتم : (اى سیّده من ! خبر ده مرا به ولادت مولاى من و غیبت او.)
فرمود: (آرى ! مرا جاریه اى بود كه او را نرجس مى گفتند؛ پس به زیارت من آمد برادرزاده من ، پس به او نظر تندى كرد.
گفتم :
(اى سیّد من ! شاید مایل شدى به او، پس او را بفرستم نزد تو؟)
فرمود: (نه اى عمه ! و لكن تعجب كردم از او.)
گفتم : (تو را چه به شگفت آورد از او؟)
فرمود: (زود است كه بیرون آورد خداوند از او فرزندى كه ارجمند است نزد خداوند عزّوجلّ و كسى است كه خداوند به او، زمین را از عدل و داد پر نماید، چنانچه پر شده باشد از جور و ظلم .)
گفتم : (بفرستم او را به سوى تو؟)
فرمود: (رخصت گیر در این امر از پدرم .)
جامه خود را پوشیدم و رفتم به منزل ابى الحسن علیه السلام ، سلام كردم و نشستم . ابتدا فرمود: (اى حكیمه ! بفرست نرجس را براى پسرم ابى محمّد علیه السلام .)
گفتم : (اى سیّد من ! براى همین به نزد تو آمدم .)
فرمود: (اى مباركه ! به درستى كه خداى تعالى خواسته كه تو را شریك گرداند در اجر و قرار دهد براى تو سهمى از خیر.)
حكیمه گفت : (درنگى نكردم ؛ برگشتم به منزل خود و او را آرایش نمودم براى ابى محمّد علیه السلام و جمع كردم میان ایشان در منزل خود. پس چند روز در منزل من اقامت فرمود. آنگاه تشریف برد به منزل والد خود و او را با آن جناب فرستاد.)
حكیمه خاتون گفت : حضرت ابى الحسن علیه السلام وفات كرد و نشست ابومحمّد علیه السلام در جاى پدر بزرگوار خود؛ پس به زیارت او مى رفتم ، چنانچه به زیارت والدش مى رفتم .
روزى به نزد آن جناب رفتم . پس نرجس خاتون به نزد من آمد كه موزه ام را از پایم درآورد.
گفتم :
(اى خاتون من ! تو موزه خود را به من ده !)
گفت : (بلكه تو سیّده و خاتون منى ، تو موزه خود را به من ده !)
گفتم : (بلكه تو سیّده و خاتون منى ! واللّه موزه خود را به تو وانمى گذارم كه درآرى ، بلكه من تو را خدمت مى كنم بر دیدگان خود!)
شنید این كلام را ابومحمّد علیه السلام پس فرمود: (خداوند تو را جزاى خیر دهد اى عمه !)
نشستم در نزد آن جناب تا غروب آفتاب . پس آواز كردم كنیزك را و گفتم : (جامه مرا بیاور كه مراجعت كنم .)
پس فرمود: (ابتداى روایت موسى و نیز اول خبر محمّد مذكور در غیبت شیخ طوسى از اینجاست ) در اول چنین است كه حكیمه گفت : كس فرستاد به نزد من امام حسن عسكرى علیه السلام كه : (اى عمه ! روزه ات نزد ما بگشا! امشب ، شب نیمه شعبان است .)
در دوم ، حكیمه گفت : كس فرستاد نزد من ابومحمّد علیه السلام سال 255 در نیمه شعبان و فرمود: (اى عمّه ! و (به روایت اول ) اى عمّه ! امشب را نزد ما بیتوته كن ! زیرا این شب ، شب نیمه شعبان است و بدرستى كه زود است متولّد شود در امشب مولودى كه كریم است بر خداوند عزّوجلّ و حجّت اوست بر خلق او، كسى است كه زنده مى كند به او زمین را بعد از مردنش .)
پس گفتم : (از كى اى آقاى من ؟)
فرمود: (از نرجس .)
و (به روایت شیخ :) (اى عمه ! افطارت را امشب ، نزد ما قرار ده . پس بدرستى كه خداوند عزّوجلّ زود است كه تو را مسرور نماید به ولىّ خود و حجّت خود بر خلق كه جانشین من است بعد از من .)
حكیمه گفت : پس داخل شد بر من به جهت این بشارت ، سرور شدیدى و جامه خود را بر تن كردم و همان ساعت بیرون رفتم تا آنكه رسیدم خدمت ابى محمّد علیه السلام و آن جناب نشسته بود در صحن خانه خود و كنیزانش در دور او بودند؛ پس گفتم : (اى سیّد من ! خَلف ، از كدام یك است ؟)
فرمود: (از سوسن .)
پس چشم خود را در میان كنیزان سیر دادم ؛ پس ندیدم كنیز را كه در او اثرى باشد غیر سوسن و (به روایت اول ) پس گفتم : (اى سیّد من ! نمى بینم در نرجس چیزى از اثر حمل .)
پس فرمود: (از نرجس است نه از غیر او.)
گفت : (برخواستم و به نزد او رفتم ؛ در پشت و شكم او تفحّص كردم ، ندیدم در او اثر حمل . برگشتم به نزد آن جناب و خبر دادم او را به آنچه كردم .
پس ، تبسم فرمود. آنگاه فرمود به من :
(چون وقت فجر شود، ظاهر مى شود براى تو حمل . زیرا مثل او مثل مادر موسى است كه حمل در او ظاهر نشد و كسى آن را ندانست تا زمان ولادتش ! چون كه فرعون مى شكافت شكمهاى زنهاى آبستن را به جهت جستجوى موسى و او نظیر موسى است .)
حكیمه گفت : دوباره برگشتم به نزد نرجس و او را خبر كردم به آنچه فرمود و از حالش پرسیدم ؛ پس گفت : (اى خاتون من ! چیزى از این ، در خود نمى بینم !)
و به روایت حسین بن حَمدان حضینى در هدایه ، از غیلان كلابى و موسى بن محمّد رازى و احمد بن جعفر طوسى و غیر آنها، از حكیمه و روایت على بن حسین مسعودى در اثبات الوصیه ، از جماعتى از شیوخ علما، كه از جمله آنهاست : علان كلینى و موسى بن محمّد غازى و احمد بن جعفر بن محمّد به اساتید خود از حكیمه ، كه او داخل مى شد بر ابى محمّد علیه السلام ، پس دعا مى كرد براى آن جناب كه خداوند روزى فرماید او را فرزندى .
و او گفت : روزى داخل شدم بر آن جناب ، پس دعا كردم براى او، چنانچه مى كردم . پس به من فرمود:
(اى عمّه ! آگاه باش ! آن را كه دعا مى كردى كه خداوند به من روزى كند، متولّد مى شود در امشب .)
و آن شب ، نیمه شعبان بود سنه 255. (این تاریخ ، مطابق كتاب اخیر است و در اول به نحوى است كه سابقا ذكر شد. منه )
(متولّد مى شود در امشب ، مولودى كه ما منتظر او بودیم ؛ پس قرار ده افطار خود را در نزد ما.) و آن شب جمعه بود.
پس گفتم به آن جناب :
(از چه كسى خواهد شد این مولود عظیم ؟ اى سیّد من !)
فرمود: (از نرجس ! اى عمّه !)
گفت : پس گفتم : (اى سیّد من ! نیست در كنیزان تو، محبوبتر از او نزد من و نه خفیف تر از او بر قلب من و من هر وقت داخل خانه مى شدم ، مرا استقبال مى كرد و دست مرا مى بوسید و موزه را از پاى من بیرون مى آورد و چون داخل شدم بر او، كرد با من آنچه مى كرد. افتادم بر دستهاى او، آن را بوسیدم و مانع شدم او را از اینكه بكند آنچه مى كرد. پس مرا به سیادت و خاتونى خطاب كرد، من نیز او را مثل آن ، خطاب كردم . به من گفت : فداى تو شوم ! به او گفتم : من فداى تو شوم و همه عالمیان ، این را از من مستنكر شمرد؛ به او گفتم : استنكار مكن ، زیرا خداوند عطا مى كند در امشب به تو پسرى كه سیّد است در دنیا و آخرت و او فرَج مؤ منین است .
پس شرمنده شد و در او تاءمل كردم ، اثر حملى نیافتم ؛ تعجّب كردم و گفتم : به سید خود ابى محمّد علیه السلام سوگند، كه در او اثر حملى نمى بینم .
)
تبسم كرد و فرمود به من : (ما معاشر اوصیاء، برداشته نمى شویم در شكمها و جز این نیست كه ما را حمل مى كنند در پهلوها و بیرون نمى آییم از ارحام و جز این نیست كه بیرون نمى آییم از ران راست مادران خود. زیرا ماییم نورهاى خداوند كه نمى رسد به او قذارت .)
پس گفتم به او كه : (اى سیّد من ! مرا خبر دادى كه او متولّد مى شود امشب ، پس در چه وقت از اوست ؟)
فرمود: (در وقت طلوع فجر متولّد مى شود مولود ارجمند در نزد خداوند (ان شاء اللّه تعالى ).)
و به روایت اول : (چون از نماز عشاء فارغ شدم ، افطار كردم و به خوابگاه جاى خود رفتم و پیوسته مراقب او بودم .)
و به روایت شیخ طوسى : (چون نماز مغرب و عشاء را خواندم ، مائده را حاضر كردند، پس من و سوسن افطار كردیم در یك اطاق .)
و به روایت اول : (چون نیم شب رسید، برخاستم به نماز و چون از نماز فارغ شدم ، نرجس خاتون خوابیده بود و از پهلو به پهلو حركت نمى كرد.)
و به روایت موسى : (چون از نماز فارغ شدم ، نرجس خاتون خوابیده بود و او را حادثه اى نبود! نشستم زمانى به تعقیب نماز، آنگاه به پهلو خوابیدم ؛ بعد از آن بیدار شدم ترسان ، و نرجس خاتون همچنان خوابیده بود؛ بعد از آن برخاست و نماز خواند و خوابید.)
حكیمه خاتون گفت : (بیرون رفتم ، جستجوى فجر كنم ، دیدم كه فجر اول ، طالع شده و حال آنكه نرجس خاتون در خواب بود، پس ‍ گمانها در خاطرم راه یافت .
حضرت ابومحمّد علیه السلام از آن جایى كه نشسته بود، مرا آواز داد و فرمود كه :
(اى عمّه ! تعجیل منما كه اینك امر ولادت نزدیك شد.)
پس نشستم و الم سجده و یس خواندم و در خواندن بودم كه نرجس خاتون ، بیدار شد ترسان ، از جاى جَستم و خود را به او رسانیدم و او را به سینه خود چسبانیدم و گفتم : (نام خداى بر تو باد! احساس چیزى مى نمایى ؟)
گفت : (بلى ! اى عمّه !)
گفتم : (دل و جان خود را جمع دار! این است آنچه گفتم به تو.)
پس سستى فرو گرفت مرا و نرجس خاتون را؛ یعنى خواب سبكى دست داد ما را؛ پس بیدار شدم به دریافتن سیّد خودم ، جامه از او برداشتم ، آن حضرت را دیدم كه در سجود بود. او را برداشته ، دربرگرفتم ؛ دیدم پاك و پاكیزه و بى آلایش بوجود آمده .
و به روایت اول :
(در این حال ، در نرجس اِضطراب مشاهده نمودم ؛ پس او را در برگرفتم و نام الهى بر او خواندم ؛ حضرت آواز داد كه : (سوره انّا اءنْزَلْناهُ فى لَیْلَةِالْقَدْرِ بر او بخوان .)
از او پرسیدم كه : (چه حال دارى ؟)
گفت : (ظاهر شد اثر آنچه مولایم فرمود.) پس شروع كرد به خواندن سوره انّا اءنْزَلْناهُ فى لَیْلةِ الْقَدْرِ بر او، چنانچه به من امر فرمود. پس آن طفل در شكم نرجس خاتون با من همراهى مى كرد، مى خواند آنچه من مى خواندم و بر من سلام كرد، من ترسیدم .
حضرت صدا زد كه :
(تعجّب مكن اى عمّه از قدرت الهى ! كه حق تعالى خُردان ما را به حكمت ، گویا مى گرداند و ما را در بزرگى ، حجّت خود مى گرداند در زمین خود.)
سخن حضرت تمام نشده بود كه نرجس ، از نظرم غایب شد. او را ندیدم ، گویا پرده اى میان من و او زده شد. پس به سوى حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام دویدم فریاد كنان . حضرت فرمود: (برگرد اى عمّه ! كه او را در جاى خود خواهى یافت .) پس ‍ مراجعت نمودم و درنگى نكردم كه پرده برداشته شد و نرجس خاتون را دیدم و بر او بود از لمعان نور آنقدر كه چشمم را خیره كرد و دیدم صاحب الامر علیه السلام را كه به سجده افتاده به روى خود و به زانو درافتاده و انگشتان سبّابه خود را به آسمان بلند كرده و مى گوید:
اشهد ان لا اله الاّ اللّه وانّ جدّى محمّد رسولُ اللّه وانّ ابى امیرالمؤ منین .
آنگاه یك یك امامان را شمرد تا به خود برسید، پس بفرمود:
اللّهم انجزلى ما وعدتنى واتمم لى امْرى وثبّت وطاتى واملاء بى الارض ‍ قسطا وعدلا.
و به روایتى ، نورى از آن حضرت ساطع گردید و به آفاق آسمان پهن شد و مرغان سفید را دیدم كه از آسمان به زیر آمدند و بالهاى خود را بر سر و رو و بدن آن حضرت مى مالیدند و پرواز مى كردند.
حكیمه خاتون گفت :
(پس حضرت ابى محمّد یعنى امام حسن علیه السلام مرا آواز داد كه فرزند مرا به نزد من بیاور!)
و به روایت مسعودى و خصینى ، بعد از ذكر خواب اضطرارى هر دو، حكیمه خاتون گفت : (پس بیدار نشد مگر به حسّ مولا و سیّد من در زیر او و به آواز حضرت كه مى فرماید: اى عمّه ! فرزند مرا بیاور، پس جامه را از روى سیّد خود برداشتم ، دیدم كه به سجده افتاده بر زمین ، به پیشانى و كفها و زانوها و انگشتان پا و بر ذراع او نوشته : جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهوقا.(1)
پس او را در برگرفتم ، او را ختنه كرده و ناف بریده و پاك و پاكیزه یافتم . پس او را در جامه پیچیدم . و به روایت موسى ، او را برداشتم و به نزد حضرت بردم ، چون به حضور آن جناب رسید، به همان نحو كه در دست من بود، بر پدر بزرگوارش سلام كرد. پس حضرت او را بر روى دو دست خود گرفت ، به روشى كه پاى مبارك حضرت صاحب الامر علیه السلام بر روى سینه شریفِ پدر بزرگوار بود.
حضرت امام حسن علیه السلام زبان در دهان آن جناب گذاشت و دست مالید بر چشم و گوش و مفاصل او و فرمود:
(به سخن درآى و تكلّم كن اى پسر من !)
و به روایت مسعودى ، آن جناب را بر كف دست چپ خود نشانید و دست راست را بر پشت او گذاشت و فرمود: (سخن گو!)
پس حضرت حجّت علیه السلام فرمود: اشهد انْ لااله الاّ اللّه وحده لاشریك له وان محمّدا رسُول اللّه صلى الله علیه و آله .
آنگاه صلوات فرستاد بر امیرالمؤ منین علیه السلام و بر ائمه علیهم السلام تا آنكه رساند به پدر بزرگوار خود. آنگاه باز ایستاد، یعنى خاموش شد. و به روایت مسعودى و خصینى : بعد رسول اللّه وانّ علیا امیرالمؤ منین . آنگاه پیوسته شمرد اوصیا را تا به خود رسید صلوات اللّه علیهم . و دعا كرد فرج را براى شیعیان خود بر دست خود.
و به روایت شیخ طوسى :
(چون حضرت ، فرزند مكرّم خود را گرفت ، زبان مبارك را بر دیدگان او مالید. پس چشمهاى مبارك را باز كرد، آنگاه زبان را در دهان آن جناب كرد و كام او را مالید و چنگ او را گرفت ، آنگاه زبان را در گوش آن جناب داخل كرد و بر كف دست چپ خود نشانید، پس ولىّ خدا، راست نشست ؛ حضرت دست بر سر او مالید و فرمود به او: (اى فرزند من ! سخن بگو به قدرت الهى !)
و به روایت حافظ برسى در مشارق الانوار از حسین بن محمّد، از حكیمه گفت : (چون آن جناب را برآوردم به نزد پسر برادرم ، حسن بن على علیهما السلام پس دست شریف خود را مالید بر روى انور او كه نور انوار بود و فرمود: (سخن بگو اى حجّة اللّه و بقیه انبیاء و نور اصفیاء و غوث فقرا و خاتم اوصیاء و نور اتقیا و صاحب كره بیضاء!)
پس فرمود: اشهد انْ لااله الاّ اللّه وحده لاشریك له وان محمّدا عبده ورسوله واشهد انّ علیّا ولى اللّه .
آنگاه شمرد اوصیاء را تا آن جناب . پس امام حسن علیه السلام فرمود:
(بخوان !)
پس قرائت كرد آنچه نازل شده بود بر پیغمبران و ابتدا نمود به صُحف ابراهیم ؛ پس آن را به زبان سِریانى خواند. آنگاه خواند كتاب ادریس و نوح و كتاب صالح و تورات موسى و انجیل عیسى و فرقان محمّد صلى الله علیه و آله و علیهم اجمعین . آنگاه نقل فرمود قصَص انبیاء را.
و به روایت شیخ طوسى ، پس ولى خدا علیه السلام استعاذه نمود از شیطان رجیم و افتتاح نمود و فرمود:
بسْمِ اللّه الرحمن الرحیم وَنُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ # وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ وَنُرِىَ فِرعَوْنَ وَهامانَ وَجُنُودَهُما مِنْهُمْ ماكانُوا یَحْذَروْنَ.
(2)
پس صلوات فرستاد بر رسول خدا و بر امیرالمؤ منین و بر هر یك از ائمه صلوات اللّه علیهم تا رساند به پدر بزرگوار خود.
حكیمه خاتون گفت :
(آنگاه حضرت ، آن جناب را به من داد و فرمود: (اى عمه ! برگردان او را به سوى مادرش ، تا چشمش روشن شود و اندوهگین نشود و بداند كه وعده خداوند جلّ جلاله حق است ولكن بیشتر مردم نمى دانند.)
پس برگرداندم آن جناب را به سوى مادرش ، در وقتى كه فجر دوم روشن شده بود. پس فریضه را بجاى آوردم و تعقیب خواندم تا آنكه آفتاب ، طالع شد. آنگاه ابى محمّد علیه السلام را وداع كردم و به منزل خود مراجعت نمودم .)
به روایت موسى : فرمود كه : (اى عمه ! ببر او را به نزد مادرش ، تا بر او سلام كند و باز او را به نزد من بیاور.)
حكیمه خاتون گفت : (آن حضرت را بردم تا بر مادر سلام كرد و باز آوردم و گذاشتم در آن مجلس ؛ بعد از آن ، حضرت امام حسن علیه السلام فرمود كه : (روز هفتم باز بیا !)
حكیمه خاتون گفت : (روز دیگر صباح رفتم كه بر امام حسن علیه السلام سلام كنم ، پرده را برداشتم كه جستجوى سیّد خود كنم ، یعنى حضرت صاحب الامر علیه السلام را ببینم ، آن حضرت را ندیدم . گفتم : فداى تو شوم ! سیّد من چه شد؟)
امام علیه السلام فرمود كه : (اى عمه ! سپردم او را به آن كس كه سپرد به او، مادر موسى علیه السلام .)
و به روایت اول : چون حضرت آواز كرد كه : (فرزند مرا به نزد من بیار!)
حكیمه خاتون گفت : (پس آن جناب را برداشتم و آوردم نزد آن حضرت ، چون در پیش روى پدر بزرگوارش نگاه داشتم ، در دست من بود كه بر پدر بزرگوارش سلام كرد.
پس حضرت ، آن جناب را از دست من گرفت و در آن حال ، مرغانى ، بال خود را بر سر آن جناب گسترانیدند. پس حضرت ، یكى از آن مرغان را آواز داد و فرمود:
(او را بردار و محافظت كن و برگردان به سوى ما، در هر چهل روز!)
پس آن مرغ ، آن جناب را برداشت و به سوى آسمان پرواز كرد و مرغان دیگر، در عقب او پرواز كردند. پس شنیدم كه امام حسن علیه السلام مى فرماید: (سپردم تو را به آن كسى كه سپرد به او مادر موسى علیه السلام .)
پس نرجس خاتون بگریست . حضرت فرمود: (ساكت باش ! كه شیر خوردن براى او نباشد، مگر از پستان تو و زود است كه برگردد به سوى تو، چنانچه برگشت موسى علیه السلام به سوى مادر خود. و این است قول خداوند كه فرموده : (پس برگردانیدیم موسى را نزد مادرش تا دیده مادرش به او روشن شود و اندوهگین نشود.)(3)
حكیمه خاتون گفت : گفتم : (این مرغ چه بود؟)
فرمود: (روح القُدس است كه موكل است بر ائمه علیهم السلام كه ایشان را موفق مى گرداند و تسدید مى كند و نگاه مى دارد ایشان را از خطا و لغزش و ایشان را علم مى آموزد.)
و به روایت مناقب قدیمه : آنگاه حضرت طلبیدند بعضى از كنیزان خود را كه مى دانستند ایشان پنهان مى كنند خبر آن مولود را؛ پس ‍ نظر كردند به آن مولود كریم . حضرت فرمود: (بر او سلام كنید.)
پس آن جناب را بوسیدند و گفتند: (سپردیم تو را به خداوند.) و برگشتند.
آنگاه فرمود:
(اى عمّه ! نرجس را طلب نما !)
پس او را طلبیدم . فرمود: (تو را نطلبیدم مگر آنكه او را وداع كنى .)
پس او را وداع كرد و برگشت و آن جناب را با پدرش گذاشتیم و مراجعت نمودیم .
چون روز دیگر شد، به نزد او رفتم ، سلام كردم و نزد او احدى را ندیدم . مبهوت ماندم . فرمود:
(اى عمّّه ! او در ودایع خداوندى است تا آن زمان كه اذن دهد او را خداوند، در خروج .)
به روایت شیخ طوسى : حكیمه خاتون گفت : (چون روز سوم شد، شوقم به دیدن ولى اللّه شدید شد، پس رفتم به نزد ایشان به رسم عیادت و اول رفتم به حجره اى كه نرجس خاتون در آن بود. دیدم او را كه نشسته ، نشستن زن زاییده و برابر او جامه زرد بود و سر خود را با دستمال بسته بود؛ سلام كردم بر او و ملتفت شدم به سوى جانبى از آن حجره ، دیدم گهواره اى است كه بر آن جامه سبز بود، پس میل نمودم به سوى آن گهواره ، جامه ها را از آن برداشتم . دیدم ولى اللّه را كه بر پشت خوابیده ، نه كمرش بسته و نه دستهاى مباركش .
پس چشمهاى خود را باز كرد و خندید و با من با انگشتان خود راز گفت . پس آن جناب را برداشتم و به نزدیك دهن خود آوردم كه او را ببوسم ، بوى خوشى از آن جناب به مشامم رسید كه خوشبوتر از آن ، هرگز استشمام نكرده بودم .
در این حال ، حضرت امام حسن علیه السلام آواز داد كه :
(اى عمّه ! جوان مرا بیاور!) بردم ، از من گرفت و فرمود: (اى پسر! سخن گو!) به همان نسق كه سابقا مذكور شد تكلّم فرمود.
حكیمه خاتون گفت : از آن حضرت گرفتم و او مى فرمود:
(اى پسر من ! سپردم تو را به آن كسى كه مادر موسى علیه السلام به او سپرده ؛ بوده باش در حفظ خداوند، سرّ او، رعایت او و پناه او.)
فرمود: (برگردان او را به مادرش ، اى عمّه ! و كتمان كن خبر این مولود را و خبرنده به او احدى را، تا تقدیر خداوند به غایت خود رسد.)
پس آن جناب را به مادرش دادم و ایشان را وداع كردم .
به روایت موسى : حضرت فرمود:
(اى عمّه ! چون روز هفتم شود، بیا نزد ما !) حكیمه خاتون گفت : روز هفتم آمدم ، سلام كردم و نشستم . امام علیه السلام فرمود كه : (بیاور فرزندم را نزد من !) پس آن جناب را آوردم و او در جامه اى بود.
و به روایت شیخ طوسى و حضینى و مسعودى : در جامه هاى زرد بود. باز آن حضرت كرد با آن جناب ، مانند آنچه كرده بود در مرتبه اول ؛ یعنى او را بر روى دو دست خود گرفت . بعد از آن ، زبان را در دهان مباركش گذاشت كه او را شیر یا عسل مى خورانید. آنگاه فرمود:
(به سخن درآى و تكلّم نما اى فرزند من !)
پس حضرت صاحب الامر علیه السلام فرمود: اشهد انْ لااله الاّ اللّه ... . تا آخر آنچه به این روایت گذشت . بعد از آن ، تلاوت فرمود این آیه را:
بسْمِ اللّه الرحمن الرحیم وَنُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ... . تا قول خداوند: ... ماكانُوا یَحْذَروْنَ.
به روایت حضینى : بعد از تلاوت این آیه ، حضرت فرمود به آن جناب كه :
(بخوان اى فرزند من ، آنچه را كه خداوند، نازل فرمود بر پیغمبران خود و رسولان خود!)
پس ابتدا فرمود به صحیفه هاى آدم علیه السلام آن را به زبان سِریانى خواند و كتاب هود و كتاب صالح و صحیفه هاى ابراهیم علیه السلام و تورات موسى و زبور داوود و انجیل عیسى و فرقان جدّم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله . آنگاه ، قصه پیغمبران و مرسلین را نقل فرمود تا عهد خود.
به روایت اول : حكیمه خاتون گفت : چون بعد از چهل روز شد، حضرت حجّت علیه السلام را برگرداندند. پس حضرت امام حسن علیه السلام مرا طلبید، چون به خدمتش رسیدم ، ناگاه آن كودك را دیدم كه در پیش روى او راه مى رفت .
پس گفتم :
(اى سیّد من ! این پسر، دو ساله است .)
حضرت تبسّم كرد، آنگاه فرمود: (بدرستى كه فرزندان انبیاء و اوصیاء علیهم السلام هرگاه ائمه باشند، نشو و نما مى كنند به خلاف آنچه نشو و نما مى كند غیر ایشان و بدرستى كه كودكِ از ما، هرگاه یك ماه بر او گذشت ، مانند كسى است كه یك سال بر او گذشته باشد و بدرستى كه كودكِ ما، در شكم مادرش سخن مى گوید و قرآن مى خواند و پروردگار خود را در زمان شیرخوارگى عبادت مى كند و ملائكه ، او را اطاعت مى كنند و در بامداد و پسین بر او نازل مى شوند.)
حكیمه خاتون گفت : (پس پیوسته در هر چهل روز، آن كودك را برمى گرداندند تا آنكه ، آن جناب را مردى دیدم ، پیش از وفات امام حسن علیه السلام به چند روز كمى . پس ، او را نشناختم . به برادرزاده ام گفتم : این كیست كه مرا امر مى فرمایى كه روبروى او بنشینم ؟)
فرمود: (این پسر نرجس است ! این ، خلیفه من است بعد از من و به زودى از میان شما مى روم ، سخن او را بشنو و امر او را اطاعت كن !)
حكیمه خاتون گفت : (بعد از چند روز، امام حسن علیه السلام وفات كرد و اكنون من ، حضرت صاحب الامر علیه السلام را در صبح و شام مى بینم و از هر چه كه از من مى پرسند، آن جناب ، مرا خبر مى دهد و من نیز ایشان را خبر مى دهم .
و قسم به خداوند كه گاه من اراده مى كنم كه چیزى از او بپرسم ، ابتدا سؤ ال نكرده ، جواب مرا مى گوید و مى شود كه بر من ، امرى روى مى دهد، پس در همان ساعت جواب مى رسد، بدون آنكه سؤ ال كنم . و شب گذشته ، مرا خبر داد به آمدن تو نزد من و امر فرمود مرا كه تو را خبر دهم به حقّ محمّد بن عبداللّه .
)
راوى خبر گفت : (قسم به خداوند كه حكیمه خاتون مرا خبر داد به چیزهایى كه مطلع نبود بر او احدى جز خداوند عزّ وجلّ پس ‍ دانستم كه این راست و عدل است از جانب خداوند؛ زیرا كه خداى عزّ وجلّ مطلع كرده ایشان را بر چیزى كه مطلع نكرده بر آن ، احدى از خلق خود را.)
به روایت مسعودى و حضینى : حكیمه خاتون گفت : چون بعد از چهل روز شد، داخل شدم در خانه امام حسن علیه السلام ، پس ‍ دیدم مولاى خود را كه راه مى رود در خانه ؛ ندیدم رخسارى نیكوتر از رخسار آن جناب و نه لغتى فصیح تر از لغت او! پس حضرت امام حسن علیه السلام فرمود به من : ا(ین مولود، ارجمند بر خداوند است .)
گفتم : (اى سیّد من ! از عمر او چهل روز گذشته و من مى بینم در امر او، آنچه مى بینم .)
فرمود: (اى عمه ! آیا نمى دانى كه ما معاشر اوصیا، نشو مى كنیم در روز، مقدارى كه نشو مى كند غیر ما در یك هفته و نشو مى كنیم ما، در هفته ، آنقدر كه نشو مى كند غیر ما در یك سال .)
پس برخاستم و سر آن جناب را بوسیدم و مراجعت كردم . آنگاه برگشتم و جستجو كردم ، او را ندیدم . گفتم به سیّد خود، ابى محمّد علیه السلام كه : (مولاى من ، چه كرد؟)
فرمود: (اى عمه ! سپردم او را به آن كسى كه سپرد او را مادر موسى علیه السلام .)
به روایت حضینى : آنگاه فرمود: (چون عطا فرمود به من ، پروردگار من ، مهدى این امّت را، دو مَلك فرستاد كه او را برداشتند و او را به سراپرده عرش بردند تا آنكه ایستاد در حضور قرب الهى ؛ پس فرمود به او:
(مرحبا به تو اى بنده من ! براى نصرت دین من ، در اظهار امر من و مهدى بندگان من ! سوگند خوردم كه به تو بگیرم و به تو عطا كنم و به تو بیامرزم و به تو عذاب كنم . برگردانید او را اى دو ملك ! به سوى پدرش ، به مدارا و ملاطفت و به او بگویید كه او در پناه و حفظ و حمایت و نظر عنایت من است تا آن زمان كه برپا و ظاهر نمایم حق را به او و نیست و نابود كنم باطل را به او و بوده باشد دین خالص ‍ براى من .)
آنگاه امام حسن علیه السلام فرمود كه : (چون مهدى علیه السلام ، از شكم مادر خود بیرون آمد، یافته شد كه به زانو درآمده و دو سبابه خود را بلند نمود. آنگاه عطسه كرد، پس فرمود: الحمدللّه رب العالمین وصلّى اللّه على محمّد وآله عبدا ذكراللّه غیر مستنكف ولامستكبر.
آنگاه فرمود:
(ظلمه ، گمان كردند كه حجّت خداوند باطل خواهد شد، اگر اذن مى دادند مرا در سخن گفتن ، هرآینه شك زایل مى شد.)
از سیاق روایت حضینى ، چنان مستفاد مى شود كه این ذیل ، مشتمل بر بردن آن حضرت به آسمان ، از تتمه خبر حكیمه خاتون باشد. ولكن ظاهر كلام مسعودى ، در اثبات الوصیه ، چنان است كه تا آنجا كه فرمود: (سپردم او را، الخ .) خبر حكیمه تمام شد؛ زیرا كه او، بعد از نقل ، تا آنجا كه گفته : (خبر داد مرا موسى بن محمّد كه او قرائت كرد مولد را.) یعنى حدیث ولادت را با كتابى كه در این باب نوشته شده بود بیشتر آن را بر حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام . پس تصحیح فرمود آن را و در او زیاد كرد و كم نمود و تقریر نمود روایات را به نحوى كه ما ذكر نمودیم .
روایت شده از حضرت امام حسن علیه السلام كه او فرمود:
(چون صاحب ، متولّد شد، خداوند عزّوجلّ، دو ملك فرستاد، او را برداشتند و بردند تا سرادق عرش ؛ پس ایستاد در محضر قرب الهى ، خداوند به او فرمود: مرحبا، به تو عطا مى كنم و به تو مى آمرزم یا عفو مى كنم و به تو عذاب مى كنم .)
علاّمه مجلسى ، در بحار، كیفیّت بردن آن جناب را به آسمان ، به نحوى كه حضینى روایت كرده ، نقل نموده از بعضى مؤ لّفات قدماء اصحاب ما رضوان اللّه علیهم .
نیز به سند خود، روایت كرده از نسیم و ماریه كه هر دو گفتند:
(چون صاحب الزمان ، از شكم مادر بیرون آمد، به زانو درافتاد و انگشتان سبّابه را ... .) تا آخر آنچه گذشت . ولكن از تاریخ جَهضمى و غیره ، معلوم مى شود كه فقره اخیره ، كلام حضرت عسكرى علیه السلام است كه در وقت ولادت مهدى صلوات اللّه علیه فرمود: (گمان كردند ظلمه ، كه ایشان مرا خواهند كشت تا قطع كنند این نسل را! چگونه دیدند قدرت قادر را و اگر اذن مى داد مرا خداوند در كلام ، هرآینه برطرف مى شد شكوك و خداوند مى كند آنچه را كه مى خواهد.)
مؤ لف گوید كه : روایات از حكیمه خاتون ، اگر چه مختلف است ولكن مضامین آنها متحد یا متقارب است .
در بعضى از آنها، نقل شده چیزى كه نقل نشده در دیگرى ، به جهت اختصار یا نسیان یا تمام آن را به همه نفرمود به جهت بعضى مصالح .
امر فرمودن حضرت عسكرى علیه السلام به روح القدس ، در روایت محمّد كه :
(مهدى صلوات اللّه علیه را در هر چهل روز بیاورد.) منافات ندارد كه گاهى آن جناب را پیش از آن وقت بیاورد.
چنانچه در خبر موسى و غیره بود، زیرا كه حسب وعده حضرت ، آن جناب را نزد نرجس خاتون مى آورد به جهت خوردن شیر، در هر وقت كه محتاج بود به آن ، زیرا كه نباید از غیر پستان او بخورد و شاید دیدن در روز هفتم ولادت و سوّم به جهت همین باشد، بلكه در شب دوم ولادت نیز، چنانچه مسعودى از علان روایت كرده كه گفت : خبر داد مرا نسیم خادم ، كه خادم حضرت امام حسن علیه السلام بود؛ او گفت : فرمود به من صاحب الزمان علیه السلام و من به خدمتش رسیده بودم بعد از ولادتش به یك شب ، پس عطسه كردم در نزد او، به من فرمود: یرحمك اللّه .
نسیم گفت : پس مسرور شدم ، به من فرمود:
(آیا تو را بشارت ندهم در عطسه ؟)
گفتم : (بلى !)
فرمود كه : (او امان است از مردن تا سه روز.)
و به روایت حضینى این نیز در روز سوم بود.

نجم الثاقب




ن : قدای مولا
ت : جمعه 1389/12/13
 
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.